گوشه لامِردو (سیاه چادر) زانو بغل کرده بود. زیر لب از باباطاهر زمزمه می کرد. آتش گوشه چادر هم با ریتم زمزمه اش  هماهنگ بود.

 

بُوَد درد مو و درمانم از دوست

بُوَد وصل مو و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست

جدا هرگز نگردد جانم از دوست

 

شب یار
شب یار

تَش گوشه چادر وسط چاله قد می کشید و آرام می گرفت. تَرق تَرق صدا می کرد. چوبی شکسته می شد. زغالی جان می گرفت و نوای او سکوت چادر را به هم میزد. دلش آرام نداشت. دلش میان ایل بود . آتش، رفیق و لامردو مرهم دلِ سوز دارش.

تکیه اش بر ستون وسط چادر. دستش روی زانو اش و چوب دستی چوپانی اش همان کنار بود. سرش به زیر و تنش خسته بود. اما دلش چون آتش میان چاله داغ بود. سوز داشت. می سوخت.

سگ، جلوی چادر دراز کشیده بود و سرش میان دستانش بود.  گاهی سر بر می داشت زوزه ای می کشید و دوباره سر در گریبان خیره می شد به آتش. عکس آتش می افتاد روی چشمانش. آتش گُرگُر می کرد میان چشم هایش. گاهی صدای ناله ای ز میان جانش بلند می شد و پر می کشید میان کوهستان و گم می شد در تاریکی شب.

کِتری، کنار آتش آرام و قرار نداشت و داشت قُل می زد. بخار راه می گرفت از لوله کتری و همانطور چرخان ول می شد وسط هوای چادر. باد می آمد و بخار سوار به دوش باد میرفت.

بچه های کوچک مال (خانواده) زیر جاجیم آرام گرفته بودند. نور تَش می تابید روی سیاه چادر و می خواست راه بگیرد از میان تاریکی. یکبار تاریکی، صحنه چادر را به دست می گرفت و دیگر بار، نور آتش رقصان خود را روی سیاهی نخ های چادر می انداخت.

از دور صدای پارس سگ ها می آمد که هر از گاهی اوج می گرفت و کم کم صدا دور می شد. سگ ها دنبال حیوانی می کردند و دور می شدند. دوباره خسته می آمدند سر جای خودشان دَم در چادر دراز می کشیدند.

شعرش به پایان رسیده بود دو بیتی دیگری از فایز شروع کرده بود زیر لب می خواند که:

برفت آن یار و از ما مهر برداشت

خیالش هم مرا آسوده نگذاشت

به فایز آنچه کرده آن جفاجو

نه باور کرد دل، نه عقل پنداشت

مادر، آرام کنار چادر بالای سر بچه ها چهار زانو نشسته بود و محبت از چشمانش می درخشیدند. بلند شد. کتری را از کنار اتش برداشت هیمه ای (چوب) روی آتش گذاشت و چای ریخت. چای شُرشُر کرد و لغزید روی استکان کمر باریک. نسیم پیچید وسط چادر و سوز دل عاشق دو چندان شد.

ایل در خواب بود و دلی هنوز اینجا بیدار. می تپید به امید صبح و دیدن نگاه یار. چشم هایش را بست و چای نخورده، همان پای ستون به خواب رفت و زمزه کرد که

دو زلفُنت بُوَد تار ربابم

چه میخواهی ازین حال خرابم

ته که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی بخوابم