داستان کوتاه سبزی فروش، حکایت پیرمرد خوش خُلقی است که در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران سبزی را با لبخند به زندگی‌ها هدیه می‌داد. پس اگر از دریچه گوگل با کلید واژه سبزی یا سبزی فروش به اینجا رسیده اید، قابل ذکر است که داستان کوتاهی از شرح فروش سبزی در یکی از محل های تهران را خواهید خواند.

سبزی فروش

صبح صبح قبل از اینکه حسین آقا در دُکان را باز کند سر و کله زن‎ها پیدا می‌شد. یکی با زنبیل سرخی و دیگری با سبد حصیری اش.
قبل از اینکه کرکره مغازه را بالا کشیده باشد ولوله زنها وسط کوچه بود. عصمت خانم و شمسی خانم و ما بقی ماجرا، بسآن اینکه سال‌هاست همدیگر را ندیده باشند برای هم حرف داشتند، فارغ از اینکه همین دیروز در همین مکان مقدس و در همین صف عریض و طویل به مدت یک ساعت به مکالمه با صدای بلند بلند و زیق پرداخته بودند.

بیچاره اکبر آقا که در طبقه بالای سبزی فروشی ساکن بود. آه نداشت که با ناله سودا کند. از سر اینکه زورش به زنها نرسیده بود و توان ساکت کردن آنها را نداشت. چاره ای جز تسلیم نمی‌دید. همان اول صبح رخت ورزش می‌پوشید و می‌رفت در پارک ورزش می‌ کرد. عدو شود سبب خیر همین است بخدا. اکبر اقا پیرمرد بازنشسته‌ای بود که پسر عموی همین حسین اقای سبزی فروش بود.

اما احوالات حسین اقا، پیرمرد آرام و کم مویی بود با قد کوتاه که همیشه نیمچه لبخندی روی صورتش نقش بسته بود. پیشانی بلند و دستان لاغری داشت. آرام و پاورچین، پاورچین گام بر می‎داشت. پیرهن استین بلندی به تن داشت و همیشه آستین ها را تا به بالای آرنجش بالا می‌کشید و تا می زد.

هر روز زنها کمکش می‌کردند تا کرکره را با هزار سلام و صلوات بالا بکشد. گویی هر روز افتتاحیه ویژه‌ای برای سبزی فروشی حسین اقا صورت می گرفت. 
اول حسین اقا زیر لب چیزهایی به عربی می‌گفت و بسم الله و صلوت می فرستاد. زنها نیز با او هم صدا می‌ شدند و یا علی گویان کرکره را با کمک هم بالا می‌ دادند. یکی می‎گفت خدا برکت بدهد حسین آقا، دیگری می گفت نان حلال و سلامتی حسین آقا و دعا ها بود که روانه گوش حسین آقا می شد و سر به زیر پاسخ می ‎داد که زنده باشید خواهرم، سلامت باشید و از این دست تعارف ها.

بعد نوبت حسین اقا می‌شد تا کارش را شروع کند. آهسته و آرام میان حجمه صدای زنان با همان لبخنداش. با حوصله اول تمام گونی ها را که جای قرار گیری سبزی ها بود بیرون می‌کشید. اول رویشان را جارو می‌زد. بعد نوبت به میز تقسیم سبزی بود. با جارو روی آن را هم تمیز می کرد. و بعد آب می گرفت و کف مغازه را با اب و جارو می‌شست. زن ها حظ می کردند از پاکیزگی اش.

قبل از اینکه سبزی‌ها برسد. زنها سر صف چاق سلامتی گرمی با هم می‌کردند. دو سه تاشان افاده‌ای بودند و خود را تافته جدا بافته می‌دانستند و مدام چون مار سمی، ایشششش و فیییییش می‌کردند. 

بحث‌ها در میان زنان محله، محدود به چند موضوع خاص می‎ شد، وضع بچه هایشان و شوهرانشان، این که فلانی چطور است و بهمانی چطور. وضع ظواهر یکدیگر با تمام جزئیات ممکنه، که باورش برای یک مرد بسیار سخت خواهد بود و قربان صدقه هم رفتن و اینکه نهار را چه کنم و دستور پخت فلان کیک اینگونه است.

می شود گفت کمی هم از قیمت اجناس سخن به میان می آمد که هر روز رو به گرانی است و امری است که از قدیم الایام بوده و هست و هر روز مخصوص به یک محصول است و این روزها قیمت پیاز موضوع مذاکره خیلی از آنها خواهد بود و نرخ تورم را با قیمت پیاز نیز مورد سنجش قرار می دهند.

از چشم همه محل، پیرمرد پاک و پاکیزه‌ای بود. با حوصله و متین. بعد از اینکه سبزی ها می‌رسید. یعنی راس ساعت ۸ صبح. زنها حواسشان جمع تر می‌شد. صف ها کمی شکل منظم تر بخود می گرفت. یک طرف شیشه مغازه نوشته شده بود صف آقایان و در طرف دیگر صف بانوان. زیر هر یک از این عناوین، چندین تذکر داده شده بود. نوبت خانم ها دو تا و آقایان یکی. بدین معنا که بعد از هر دو زن یک مرد. چرا که تعداد بانوان محترمه در سبزی فروشی حسین آقا به نسبت صد زن به یک مرد بود و اصلا بعید بود که مردی را در صف ببینید.

با آرایش خاصی شروع به چیدن سبزی ها روی میز می‎کرد. اول تره ها ، بعد پیازچه ها، بعد ریحان ها و به همین ترتیب بقیه سبزی ها.

سبزی خوردن، از همه طرفدار بیشتری داشت. حسین اقا با صبر و حوصله به خواسته ها گوش می داد و پیرمردی که در راه رفتن بسیار کند بود به یک باره به میگ میگ تبدیل شده و دستان فرزی پیدا میکرد.

 

حسین آقا بی زحمت ریحونشو بیشتر بذارید.

چشم

بی زحمت از اون تره های اون بالا هم بذارید

چشم

حسین اقا فردا آش رشته نذری دارم فردا برام ده کیلو کنار بذار

زنهای دیگر: قبول باشه

چشم، چیزی که می خواید رو، روی این برگه بنویسید تا یادم نره.

حسین اقا منم می خوام

خب شما هم بنویس

نوبت به نوبت زن ها می امدند و سبزی آب نخورده و درجه یک را تحویل می گرفتند و می رفتند. طرفهای ساعت ده دیگر سبزی در کار نبود. ساعت یازده سریال پدر سالار می دهد. سبزی ها وسط سینی پَت و پهنی اند و مادر نشسته جلوی تلویزیون پدر سالار می بیند و سبزی پاک می کند و دعا می خواند به جان حسین آقا که عجب سبزی دارد. 

ظهر بوی آبگوشت پیچیده است در محل، زن ها حتما تا الان سبزی ها را پاک کرده اند. بچه ها از مدرسه برگشته اند و از بوی آبگوشت تلو تلو می خوردند وسط کوچه. هر کدامشان دعا دعا می کنند که بوی آبگوشت از خانه آنها باشد. امروز در مدرسه درس ابگوشت لذیذ را خوانده اند. در کتاب فارسی. آبگووووشت لذیذ است.

سریال پدر سالار
سریال پدر سالار

همه ی بچه ها سر کلاس دلشان قنج رفته است. دلشان آبگوشت خواسته است. بدو بدو تا خانه می آیند به ذوق اینکه امروز در خانه آبگوشت باشد با سبزی تر و تازه. حیف که سریال پدر سالار را نمی بینند و همیشه نصف و نیمه سریال را دیده اند.

ظهر همه دور سفره اند. ریحان و تره و مرزه، نعناع و جعفری و ترخون و آن تربچه قرمز رنگ که قاچ قاچ شده وسط ظرف سبزی. مادر آب گوشت می ریزد توی کاسه و از سبزی های حسین اقا تعریف می کند و ما دلمان قنج می رود که آخ جون آبگوشت.