داستان کوتاه: بیت

به همراه دوست آلمانی که هر از چند گاهی به ایران سر می زند وارد محفلی شده بودیم که همه جمع ایرانی بودند، جز او و یک نفر رفیق دیگرمان که از پاکستان آمده بود.

جمع حاضر، حسابی مشغول صحبت با هم بودند و گاهی کار به سر و صدا هم می کشید. دوست آلمانی و پاکستانی، فارسی بلد نبودند و مانند وزغ های عصبانی ای در چاک یک صخره، منتظر بودند، ببیند که سر آخر این جماعت، کی ساکت می شوند.

لابلای گفت و شنودهای دوستان ما، کلماتی چون: بیتکوین، تتریوم و از این دست کلمات رد و بدل می شد. واضح است که کلمات فوق الذکر وارداتی و بین المللی هستند و کافی است چنوست کنجکاو داشته باشید تا با اصطلاحات آشنا شوید.

در محفل دوستان، همه چیز به معامله و ارز ختم می شد. یکی از نزول و دیگری از رشد بازارهای جهانی صحبت می کرد. دیگری ارز خاصی را مورد اشاره قرار داده بود و قول شرف می داد که یک سال دیگر در صدر جدول است و هزار درصد رشد خواهد داشت. دیگری از کنار وارد مذاکره می شد و حرف دوست قبلی را نقض می کرد.

خلاصه چه دردسر بدهم که همه در این کار استاد بودند و بلد راه، تنها ما بودیم که چون چند طفل غریب و یتیم در کناری رها شده بودیم. حتا ما جماعت ایرانی که غریب پرست هستیم و با دیدن چندی از خارجیان محترم، اگر آب دستمان باشد زمین می گذاریم و سراغ خارجی برویم، محل … هم به طرفین خارجی مورد اشاره نکردند و موضوع بحث خودشان بیشتر به مزاقشان خوش می آمد.

چون جماعتی که در وال استریت باشند و از تجارت جهانی هیچ حالی شان نشود. چون جماعتی که مورد حجمه نفراتی نا آشنا قرار گرفته باشند و شاهد نعره های گرگ های وال استریت که نه، گرگهای خیابان ایرانشهر باشند، گیج و سر در گم بودم و احساس می کردم که به مهمان های خارجی ام هم، این فضا چندان آرامشی نمیدهد.

دوست آلمانی ام که حالا بوهایی برده بود که موضوع بحث چیست، صبورانه منتظر بود تا بحث به اتمام برسد و از من سوالی بکند. به وضوح در چشمان آبی اش پیدا بود که حس کنجکاوی، اگر خفه اش نکند، قطعا تا مرز سکته او را خواهد رساند.

قصه کوتاه کنم که رفیقان شفیق، بحث دنباله دار خود را به پایان نرساندند و سر آخر ما خود محل را ترک گفتیم. بیرون در، رفیق آلمانی ام جلویم را گرفت که مگر نگفته بودی دوستانت در کار ساخت دکوراسیون هستند!

من نیز سر تکان دادم و تایید کردم که چرا، مگر ندیدی که مغازه شان، از لوازم این این کار پر بود. دوباره رفیق آلمانی سر چرخاند به سمت ام و گفت، پس این جماعت چه می گفتند؟ در هر ده کلمه یکی بیتکوین بود و دیگری مرتبط با تجارت. که بودند این جماعت و چه می گفتند؟

من نیز که این امر برایم عادی بود، که جماعت هم وطن را سرگرم در کارهای دیگری غیر از کار فعلی آنها ببینم، رو به رفیق پاکستانی ام کردم که هی مای فرندز، بنظرت این محفل غیر عادی بود؟ رفیق پاکستانی سر تکان داد که نه، برای چه؟

و من رو کردم به رفیق آلمانی ام که، مای فرنذز، لوک، اینجا جهان سوم است و هیچ چیز غیر عادی نیست، در کشوری که تورم آن بالای 50 درصد است، انتظار می رود که مردم آن دنبال راه های در رو باشند. ارز دیجیتال و بورس هم از همین دست است.

دوست آلمانی ام با تعجب رو به من کرد که آخر مگر بدون هیچ کلاس آموزشی و دوره خاصی می شود وارد چنین بازارهایی شد و می بایست وقت کافی برای آن گذاشت. این جماعت چگونه می توانند هم به کارهای خودشان برسند، هم اینگونه و با این همه علاقه پیگیر این مسائل باشند.

رو به رفیق پاکستانی ام کردم و گفتم، آیا در کشور شما جماعت چند شغله هم وجود دارند. سر تکان داد که در کشور آنها نیز همین سفره پهن است و جماعتی چند، با سیل تبلیغات و فلان و بهمان، راهی این راه می شوند.

دوست آلمانی ام ، وقتی حرف های ما را شنید شانه بالا انداخت و زیر لب به زبان مادری اش گفت

Sie sind seltsame Leute

زی زیند زِلت زامه لویته

فارغ از اینکه بداند ایرانیان، همه روزی قصد مهاجرت به نقطه ای را داشته اند و یا دارند و هنوز موفق به رفتن نشده اند، نمی دانست که جنابتان به زبان آلمانی آشنایی دارم و می دانم که او زیر لب می گوید که  آدم های عجیبی هستند.

به واقع، آیا آدم های عجیبی هستیم یا جبر روزگار و جغرافیا اینگونه مان کرده است؟

خیابان ایرانشهر را گرفتیم و رفتیم تا برسیم به میدان فردوسی و برایش از این اسطوره ایرانی بگویم که هر که در کار خویش نماند، او سی سال به پای زبان پارسی نشست و اگر می خواهی ایران را بشناسی به پای فردوسی بیافتد که

بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

کاور فصل دوم داستان
کاور فصل دوم داستان های حوالی زاگرس

 

و آنگاه که در حضور باشی، شاد و خرمی و چون به دور باشی، پریشانی. خواستم و می خواهم که آنچه را فراموش کرده‌ام با نوشتن باز‌آرم چون فراموش کردن نسیم صبحگاهان کوهستان.

داستان های حوالی زاگرس