داستان کوتاه: افسردگی بعد از حقوق

دوست عزیزی که از درگاه محترم گوگل راه به این خراب آباد رسانده ای، اینجا سخنی چند از عوالم کارمندی و همانطور که از عنوان مشخص است داستان کوتاهی در باب افسردگی بعد از حقوق است. امیدوارم اگر به دنبال رفع افسردگی هستی این داستان که کمی مایه ی طنز در آن است به دادت برسد.

داستان کوتاه: افسردگی بعد از حقوق

چندی پیش در جوار دوستان به گپ و گفتی معمولی در باب حقوق و گرانی و تورم مشغول بودیم که به ناگاه یکی از دوستان میان جمع که عایله مند هم بود آه عمیقی کشید.

پیش از آن آه عمیق، همین دوست عزیز آنچنان که باید و شاید در بحث ما مشارکت نمی جست و به تکان دادن سر به نشانه تایید و بله گفتنی از روی بی حوصلگی، بسنده می کرد. یکی از دوستانمان که عادت داشت تا هم فی خالدون موضاعات و قضایای پنهان را دربیاورد با شنیدن آه عمیق، شاخک هایش تیز شده و بیخ ریش عیال وار را گرفته و بی هیچ عذری خواهان دانستن علت شد.

دوست گرام در ابتدا چانه خاراند و خواست تا از زیر گفتن قصه آه در برود که زور سوال پرسنده به سوال شونده چربیده و سرانجام به پاسخی نه چندان کوتاه تن داد.

باری چه دردسر بدهم که بیش از این جایز نیست تا حضور انورتان را منتظر بگذارم که قصه از چه قرار است و راست و مستقیم بر سر اصل مطلب میروم.

دوست عایله مند دستی به ریش تُنک و موهای برآشفته اش کشید و نگاه خیره اش را که بر زمین بود برداشته و بر جماعت ما دوخت و اینطور شروع کرد که:

حضرات، شما بنده را از دوران طفولیت شناخته و می دانید که در درآوردن روزی حلال راه دین داران پیشه کرده ام و به لقمه حلال اعتقادی راسخ داشته و دارم و من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم.

ما جماعت شنونده در تایید دوستمان، سر بود که تکان می دادیم و بله بله به غیر این نیست بود که به ناف حضرتش می بستیم.

او این چنین ادامه داد که مدتی است سایه ی منحوس گرانی و تورم نیز به خانه ما رسیده است و گویا  به این راحتی ها دست از سر کچل ما بر نخواهد داشت.

بنده خدا آه عمیق می کشید و قصه اینگونه ادامه می داد که آخرهای برج هیچ درچنته نمی ماند و به قرض و هزار مصیبت خود را تا روز واریز حقوق می رسانیم. زین رو چنانکه شرایط را اینگونه دیدم بیاد آن شعر حضرت حافظ افتاده که می گفت

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

و آستین ها را بالا زدم و خرسند از اینکه همیشه در ورطه ی کارمندهایی بوده ام که کار و وظیفه را به درستی بل بیش از انتظار به اتمام رسانده ام، چاره ای جز این ندانسته که به دست بوسی رئیس بروم و درخواست اضافه حقوق بکنم و این طور در نظرم بود که حق بنده بیش از این هاست اما زهی خیال باطل.

البته دوست گرام، این را هم اضافه کردند که قبل ترها به زور عیال و فشار زندگی چند مرتبه ای پیش مدیر مربوطه رفته و درخواست اضافه حقوق کرده بودم. او اینگونه شرح داد که آدمی همواره مهمان دنیاست و در پی حق و حقوق خود از هیچ امری واگذار نیست.

روزی که پیش مدیر محترم رفته و درخواست حقوق بیشتر کردم چون سری های قبل لبخند ملیحی روی لب او نشست و با اضافه کردن یک جان به انتهای نام کوچکم شروع کرد از رابطه مستقیم تورم، مالیات و خرج های اداره گفتن و تعریف و تمجید از جنابتان که می دانم که در کار ذره ای فرو نمی گذارید و اینکه ما یک سیستم هستیم و هر یک از از اعضا نقش کلیدی دارند و از این قِسم حرف ها. اما فراموش کرده بود که اگر انگیزه را در همین اعضای سیستم بکشد دیگر سیستم به خوبی راه نخواهد رفت و در آخر به فلج شدن آن خواهد انجامید.

اینگونه به نظر آمد که همین که ما در اینجا مشغولیم و کار می کنیم باید خدا را شاکر باشیم، البته بنده حقیر همیشه شاکر درگاهش هستم و قناعت پیشه کرده ام. کار تا به آنجایی پیش رفت که خواستم دست در جیب مبارک بکنم که شپش در آن پشتک و وارو می زد و چیزکی هم از جیب به او ببخشم. خلاصه چه دردسر بدهم که آش همان آش است و کاسه همان کاسه. گر تو نمی پسندی، مرد باش و تغییر ده قضا را.

با عیال به بن بست رسیده و هر چه می دویدیم در همان پله درجا می زدیم و حقوق کارمندی مان به جایی نمی رسید. زین رو عیال پیشنهاد تغییر شغل داد که به او فهماندم در این اوضاع وانفسا به غایت کار دشواری است و در این ایام آدم این کار نیستم و می دانم که باید باقی عمر، غرغر عیال را به جان بخرم و هیچ نگویم.

به اینجای کار که رسیدیم همان دوست سوال کننده، چشمانش را گود کرده و با حالتی که تعجب در نگاهش موج میزد رو به عایله مند کرده و گفت:

حالا که اول ماه هست و گویا همین امروز حقوق به حسابت واریز شده است؛ حالا دیگر از چه رو غمینی و آه می کشی برادر؟

عیال وار که حالا کمی سبکتر شده بود و خون در رگ هایش بیش از پیش جریان یافته بود به زبان آمد که:

برادران نمی دانم چرا وقتی فیش حقوقی ام را در کف دستانم می گذارند بیش از قبل ناراحت می شوم و غمباد می گیرم و تا این مرحله پیش رفته ام که دیگر حتا نگاه کوچکی هم به آن نمی اندازم چرا که می دانم اگر کم نشده باشد اضافه هم نشده است.

البته خدای را شاکر می شوم و فیش را ته جیبم می اندازم تا چشمم به اعداد کریه اش نیافتد.

این را که گفت جمع دوستان همه زیر خنده زدیم که برادر کجای کاری که این حس مشترکی است که در میان قبیله ی ما کارمندها بوده و هست و خواهد بود و یکی از قول حضرت حافظ خواند که:

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

دوست دیگری از میان جمع فریاد برآورد که برادران، چاره چیست ما به قدر توانمان مایه گذاشته ایم و بیش از این چیزی در چنته نداریم. حال اگر در خانه نشسته بودیم باز می شد بر خود عیب بگیریم که هیچ نمی کنیم. سر آخر هم، همه را به گردن مملکت خراب انداخت و بهانه از گردن خود باز کرده گفت بیایید به گفته جناب خیام عمل کرده و دم را غنیمت شماریم و بر وجهه های مثبت زندگی نگاه کنیم که تنمان سالم است و دوستانی به خوبی شما داریم.

عیال وار چون چنین دید با ما همراه شد و همه با هم زیر آواز زدیم که:

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم برآرم  یا  نه

 

 

 

۲ دیدگاه روشن داستان کوتاه: افسردگی بعد از حقوق

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی