او نه بچه ناف تهران، نه حداقل یکی از شهرهای بزرگ و نه حتی یکی از شهرهای کوچک بود. او یک آدم معمولی از یک روستای پرت و دور از دست‌رس بود.

طبق روال معمول و مرسوم ولایاتِ در تنگنایِ ایران. او چون هزار بچه‌ی قد و نیم قدی که در روستایشان مدرسه نبود باید برای درس خواندن به روستای مجاور و حتی جایی دیگر کوچ می‌کرد .

باید گفت و بگویم که او به هیچ عنوان در رسته و دسته آدم های با کس و کار، خان و خان زاده نبود. از انها که جدش در فلان آبادی، خان، ملاک و غیره بوده است.

او یک آدم بغایت افتاده، ساکت و ساده بود نه از آنها بود که کاریزمای درونی دارند. نه از آنها که یک چیزی دارند که به آن معروف و مشهور باشند. او هیچ مشخصه خاصی در خود نداشت تا دیگران با انگشت نشانش دهند.

اینگونه بگویم و اینگونه بشنوید که هر وقت خواستم واژه معمولی را در ذهن خودم ساری و جاری کنم او آمد جلوی نظرم. آدم معمولی به واقع مناسب‌ترین نام برای او بود.

از صفات و خلقیات او همین را بیشتر نگویم که تا از او چیزی نمی‌خواستند به حرف نمی‌امد. نگاه مستقیم به کسی نداشت. با کسی کاری نداشت و اگر کسی هم پیله او می‌شد نگاهش می‌کرد و اگر با ان نگاه مسائل حل میشد که فبها و در غیر این صورت به یک شیوه‎ ی مسالمت آمیز را حل می کرد. در کل در خویش بود نه دیگران.

هم قد بقیه بچه‌ها بود.یعنی آن موقع که همه‌ی ما در کلاس اول بودیم. پوست ‎اش کمی سبزه. سری گرد، به قاعده گردی یک گردو. چشم‌های قهوه ای روشن. ابرو‌های پر پشت و پیوند. دماغی هم اندازه و متناسب با سر، صورت و گردش. گوش‌های بزرگ و لب‌هایی به باریکی یک ماکارونی ورمیشل. روی چانه‌اش یک سوراخ داشت و بگویی نگویی او تنها کسی بود که در سرتاسر مدرسه همچین چیزی روی صورتش بود.

در کلاس سی و نه نفری ما با میزهای سه نفره، هیچ کدام از ما غیر از خلبان شدن چیز دیگری در سر نمی‌پروراندیم.
صابر که کمی از همه‌ی ما بلند تر بود و دو سال متوالی بود که در پایه اول درجا میزد تنها کسی بود که می‌خواست قفسی بزند. قفسی عبارت است از پرنده فروشی. او رویایی بس بزرگ داشت در پیش خود. قفسی‌ای که ته دکانش یک قفس گنده باشد پر از کبوتر. اینطرف تر به در و دیوار قفس‌های قناری، سهره، طوطی، مرغ مینا، فنچ وغیره و غیره باشد. جلوی در هم تور ببافد و پاتوق تمام لوتی ها و عشق باز های شهر باشد.

جمعه ها هم با رفقای اهل دل ‎اش بروند کنار رودخانه ای به ماهی گیری و خلاصه بند و بساطشان به عیش و نوش باشد. اینها را با یک آب و تابی صحبت می کرد برای ما، طوری که همه ی بچه های کلاس دوست داشتند رفیق پای کار صابر باشند و در آن جمعه ها پا به پای، رودخانه مارواره را بالا و پایین کنند پی ماهی و ظهر زیر درخت بیدی بشینند به ماهی کباب.

صابر نشد که بشود. یعنی اسیر شد. نشئه جات نگذاشتند. در عنفوان جوانی رفت سینه قبرستان شیشم بهمن و سال‌های سال است که ننه ذلیل و بخت برگشته‌اش هم در کنارش ارام گرفته است. به قول ننه‌ام، آدم بدبخت همیشه بدبخت است. من همیشه تاسف می خورم که یکی مثل صابر که هیچ استعدادی در درس نداشت باید جایی در مدرسه برایش در نظر می گرفتند که او علاقه اش را یک طوری علمی پیش ببرد.

مثلا بیایند یک جایی درست کنند توی مدرسه ها که بچه ها این جک و جانورها را ببیند و یاد بگیرند که چطور مسالمت آمیز کنارشان باشند. نه اینکه در کتاب باشد. ببیند و لمسشان کنند. حالا نه اینکه ببر و پلنگ بیاورند در مدرسه نه، همان کبوتر و فنچ هم می توانست باشد ولی نبود. 

اما برگردیم به او، همان که تبلور واژه معمولی بود. باید بگویم نامش صادق و پیشه خانوادگی‌شان جد در جد دامداری بوده است. یادم است هر وقت به مرخصی می‌رفت معلم ها سفارش می کردند که شیر و ماست به همراه بیاورد. یک بار بعد از نوروز برای همه بچه های کلاس نانی اورد که لایش روغن حیوانی بود. بو پرواز کرد و حتا تا انطرف حیاط به اتاق سرای‌دار هم رسید.
صادق بزرگ شد، دیپلم گرفت. به یک دانشگاه معمولی رفت. و معلم شد.

ما خیلی رویا های کوچکی داشتیم، خیلی!

کلا همه می خواستیم خلبان بشویم برای اینکه مد شده بود آن موقع ها. نمی دانم چه کسی سر زبان ما انداخته بود. من در دلم نمی خواستم خلبان شوم. اما نمی دانم چرا وقتی یکی از من می پرسید می خواهی چه کاره بشوی تنها لغت دم دستی ام خلبان بود و بس. یک چیزی مانع می شد تا بگویم حضرات من دلم می خواهد بروم و محیط بان بشوم. آنقدر مهندس و دکتر به خیک ما می بستند که فکر می کردیم تنها شغل های عالم همان ها هستند.

برای دل خوش کُنک هم نمی توانستی بچه ای را پیدا کنی که بگوید مثلا آتش نشان. خب آخر چه دشمنی با شغل های دیگر داشتیم. یکی باید در همان کلاس اول به ما می گفت که باید بروید پی آنچه که دوست دارید. بروید رویابافی کنید. اما همه و همه فقط گفتند درس بخوانید و تجدید نیاورید.

ما صداهای مغلوبی بودیم که دوست داشتیم به یک جایی برسد. صادق یک معلم معمولی است و خودش می گوید آدم های معمولی زندگی بهتری دارند. می گوید در مدرسه تو ذهن هامان کردند که حتما باید یک جور خاصی بشویم. او امروز صدای روشی است که از یک گوشه خیلی کوچکی از دنیا که به شاگردهایش می گوید معمولی بودن آنقدرها هم بد نیست. او به شاگردهایش می گوید آدم های معمولی صافی و صداقت بیشتری دارند. اگر فرازهای زندگیشان خیلی نیست درمقابل نشیب های زیادی هم ندارد. او در عین اینکه معمولی است زندگی را از دریچه ذهن خودش خیلی ساده می بیند و سعی دارد به شاگردانش بفهماند که همه چی در پول خلاصه نمی شود.

ما اگر هیچ کداممان یک آدم خاصی نشدیم اما زندگی معمولی خیلی چیزها نشانمان داده است. زاده می شوی، اگر اقبال داشته باشی به مدرسه میروی اگر نه به پیشه ای سر گرم می شوی. بزرگ می شوی و بسان یک درخت ثمر می دهی. اینها همه اش معمولی است اما خوبی هایی دارد که در یک زندگی مُتِمَوِلانه هیچ وقت وجود ندارند. 

نه اینکه بخواهم بگویم ثروت بد است. اما حرف صادق این است که اگر نداشتی اش هم، دنیا خیلی چیزهای دیگر دارد که می توانی از آن کام بگیری. 

همه ی ما جماعتی معمولی هستیم که تاب شنیدن آن را نداریم و می خواهیم در عالم با داشتن مال و ثروت خود را متمایز نشان دهیم در صورتی که تمایز در اندیشه آدمی است نه ثروت. ما در دنیای معمولی خود خیلی حرف ها داریم که می توانیم به جهان مخابره کنیم. بشینیم و بنویسیم که اگر پدر ما ملاک فلان شهر نبوده و اگر ساده و کم دست بوده است به جایش انسانیت سرش می شده. ما جماعت شیر خام خورده این روزها داریم به یک سمتی میرویم که می خواهیم داشته های آدمی را همه در پول خلاصه کنیم و چه خوب می گوید جناب سعدی که:

 درویش و غنی بنده این خاک درند

 و آنان که غنی ترند محتاج ترن

 

صادق اگر این روزها در خانه اجاره‎ای زندگی می کند. اگر گاهی دل اش از دنیا می گیرد که جلو زن و بچه اش شرمنده است. اگر معلمی کفاف زندگی سه نفره او را نمی دهد اما او دلگرم به این است که انسانیت سرش می شود و مرید سعدی است که از انسانیت سخن می گوید و هر روز کنار تخته درس اش یک شعری از او آن گوشه می نویسد. او خیلی دلگرمی های کوچکی دارد اما افتخار می کند که اگر یک بچه از میان کوچه سعدی و مسلک سعدی را درک کند او غنی ترین مرد زمین است. و همیشه بیاد دارد که بر این شعر سعدی عمل کرده است

                بنی آدم اعضای یکدیگرند

       که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی