خیابان، همان خیابان اصلی شهر بود که رودخانه و پلی آهنی از زمان پهلوی اول روی آن ساخته بودند. در منتهای درازی رودخانه، کوچه ای قرار داشت با نام کوچه امداد. نام از یک سازمان می امد. قدیم ترها که سن من به آن راه نمی دهد و کوچه ما جزو بالا شهر حساب می شده است آنجا کمیته امداد بوده و از همین رو به کوچه امداد معروف شده است.

در وردی منحصر به فرد کوچه، که تنگی عجیب و غریبی داشت و در عین حال دو عدد درخت، یکی چنار و دیگری نارون دو سر آن را احاطه کرده بودند. حتا یک لیلاند دماغو هم می توانست از آن گذر کند.

جدول باریکی که مرز کوچه و خیابان بود و آب درون آن به رودخانه پایین دست میریخت، تنها با یک پل نازک و نحیف کوچه تنگ و باریک ما را به خیابان پَت و پهنی وصل می کرد که در هر برهه از زمان نامی بر خود داشته است و در این اواخر چون تمامی شهر های ایران نام امام به خود گرفته است.

لیلاند دماغو
لیلاند دماغو

دو سر کوچه دو بقالی بودند که یکی نمونه همان کاسب تنها نقد بود و دیگری همان فقیر نسیه بده که قدیم ها پوستر انها معروف بود. یکی پیری، که درد مردم می دانست، لاغر و نحیف و یک مَش نیز در پیشوند اسمش بود و در نقش همان نسیه بده با معرفت.

دیگری در نقش همان نقد بگیر با شکم باد کرده ای که هیچ گاه فارغ نشد از زاییدن بچه ای که در شکم داشت و آن بچه چیزی نبود جز حرص، ولع و طمع دنیا. 

باری، مَشتی مغازه خالی داشت که باد از یک سو به سوی دیگر آن می رفت و بوی ماست را که صبح به صبح از ماست بندی غلام می گرفت و در دکان می گذاشت تا جماعت هر ظهر و شب خود را به پیاله ای از آن مهمان کنند. نمی دانم ماست های آن موقع چه چیزی در خود داشتند که بویشان مستمان و کاسه ای از آن، خوشحالمان می کرد.

اما در آنطرف کوچه، دکان همان بود که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می شد. گاهی گرد و خاک می گرفتند از بسکه کسی بودجه اش به خرید آنها نمی رسید. گاهی اما کسی از روی ناچار به نسیه می گرفت جنس را. اما به چه قیمتی. به قیمتی گزاف و چند برابر.

 

کاسب نقد و نسیه
کاسب نقد و نسیه

از پستچی، معلم، کارگر، حمال، قاچاقچی، ساقی، مواد فروش، کاسب، کفترباز، قمارگر، راننده، غسال، گاراژدار و گله دار،در کوچه ما نیز یافت می‎شد. اما آنها که تعدادشان بر دیگران می چربید، قشر تماما منصف کارگر ها بودند. پدر هایی که از صبح خروس ‎خوان تا زمانی که خورسید تا پس آسمان میرفت کار می کردند و از بازو و عرق جبین خود روزی حلالی برای خانواده حداقل پنج نفری خود مهیا می کردند.

ظهر که می شد همهمه بچه ها بود که در کوچه به هر سو روان می شد. یکی کتابی زیر بغل زده بود به مدرسه می رفت. یکی قوطی خالی، چیزی را نوک پا انداخته و از مدرسه باز می گشت. دیگری کلی نان روی دستش از صف های عریض و طویل نانوایی بر می گشت. و کوچه جان داشت آن روزها.

تابستان ها صبح تا ظهر بچه ها از سر کوچه تا ته کوچه به صف می شدند. یکی لواشک می فروخت یکی آلاسکا، ظهر ها هم وقتی که مادرها در حال چرت نیم روزی بودند، بچه ها جیم می شدند تا در رودخانه آب تنی کنند.

عده کمی اما در کوچه های بن بست، گل کوچیک بازی می کردند. در صلات ظهر، همان موقع که همه در چرت نیم روز بودند. پیرمردهای بینوا سر ظهر آرام و قرار نداشتند. یکیشان می آمد وسط کوچه به داد بی داد. همه متفرق می شدیم. داخل که می رفت دوباره روز از نو روزی از نو.

وای به حال کسی که توپ را طوری شوت می کرد که در خانه همان پیرمرد عصبانی می افتاد. دیگر باید قید بازی آن روز را می زدیم. اگر خیلی خوش شانس می بودیم پیرمرد توپ چاقو خورده‎مان را پرت می کرد وسط کوچه و از آن برای لایه دیگری برای توپ بعدی استفاده می کردیم. اما عاقبتِ کسی که زیر توپ زده بود از همه بدتر بود. تا پاسی از شب مورد عنایت فحش های کشیده و آب نکشیده بچه ها قرار می گرفت که سر آخر به دعوا تبدیل می شد.

غروب ها، اوج هیجان بچه ها، جوان ها و زن های محل بود. میان هر چهار پنج خانه ای زن ها می نشستند روی نیم پله ای یا چیزکی پهن می کردند و روی آن می نشستند. هر کدامشان اکیپ خاص خودشان را داشتند. اما همه و همه موضوعات مشترکی برای صحبت داشتند. قلیان با تنباکوه چوب خوانسار نقل و نبات هر یک از آن مجالس بود. یکی از شوهر معتادش شکایت می کرد. دیگری از عاقبت همسایه اش نگران بود و آن یکی از سبزی خوردن مشتی حسین صحبت می کرد.

غروب فوران و اوج فوتبال جوانان و لیگ حرفه ای ها بود. جوان ترها و سن و سالدار ترها فقط غروب ها زیر توپ میزدند. تیم تشکیل می دادند و وعده می کردند که آخر های شب،خیابان را قرق کنند و در خیابان اصلی فوتبال بازی کنند. آن زمان در محل، نیمی کشتی گیر و نیمی رزمی کار بودند. خیلی کم بچه ای را می شناختم که باشگاه نمی رفت. یکی عشق بروسلی بود و دیگری شیفته مرام تختی.

گاهی پدر یکی از بچه ها از کنار زمین فوتبال که همان کوچه باریک ما بود رد می شد و به یاد ایام جوانی اش زیر توپ میزد و ما بچه های کوچک دهنمان باز می ماند که اووه چقدر توپ بالا رفت. توپ در آسمان تاب می خورد و ما به این فکر می کردیم که آیا روزی هم ما بزرگ می شویم تا این چنین به زیر توپ بزنیم. گاهی با عبور یک ماشین از وسط کوچه بازی متوقف می شود. زمین فوتبال ما نه چمن داشت، نه تیرک داشت، نه خط کشی. چمن ما بتن مسلح بود. تیرکمان آجر، و خط کشی مان دیوار های همسایه ها.

اگر آن زمان ها سخت بود. اگر آن زمان ها هیچ نبود. اگر بچه ها وسط کوچه ویلان بودند و هر کس با لقمه نان پَتی خود را خوشبخت ترین بچه دنیا می دانست. جا دارد بگویم و بشنوید که همه چیز ساده بود. همه چیز.

اگر تلویزیون چوبی خانه مان که در قد و قواره یک کمد بود و دو کانال بیشتر را نمی گرفت و بعد ها با هزار مصیبت شبکه سه ای هم به آن اضافه شد که فیلم جکی چان نشان می داد. اگر ویدئو را در هزار روسری قلاب پیچ می کردند که غیر مجاز بود. اگر نانوای محل نان قرضی هم می داد. اگر هر کس دوچرخه می داشت در رده انسان های مایه دار قرار می گرفت. اما یک چیز آن زمان را، امروز تحفه ای یافت می نشدنی می دانم. مرام. آری مرام همان کلمه است که تمام قد و به تنهایی فحوای آنچه که در ذهن دارم را خواهد گفت.

مرام تنها یک کلمه نیست. تنها یک واژه چهار حرفی نیست که وقتی آن را به زبان می آوری برای گفتن میم آن، لب هایت به هم بچسبند. مرام یک آرمان است. یک مسلک است. یک دین است. به یاد دارم آن روزها کمتر کسی پیدا می شد که این واژه را با خود حمل نکند. از تمامی آنهایی که در محل بودند، نیمی و بلکم بیشتر آنها در رسته و دسته بامرام ها به حساب می آمدند. 

اما این روزها کجا رفته اند آن بامرام ها. این تنها یک گله کردن نیست از زمانه ایی که در آن هستیم. این فکر منفی‎بافی نیست که همه را بی مرام پندارد. این واقعیت تلخی است که این روزها چنان درد و غم همان لقمه نان ساده در پس کله هایمان هست که مرام را از یاد برده ایم.

آری مرام. هر چه خواستم در شهر راه بروم و مثبت ببینم که ادم های شهر این واژه را به دوش می کشند نشد. راستی چه شد که ما شدیم بی مرام؟ از همان ها که خیلی ساده از مقابل رنج دیگری می گذرند و غم نان خود، چنان در دنیای خودشان غرقشان کرده که هیچ نمی بینند. چه شد آن آدم های با مرام؟

کوچه امداد می خواست پناه آدم های بی کس باشد. می خواست دست کسی را بگیرد بیاوردش پای سفره ای بنشاند. کجاست آن امدادی که قرار بود دیگر نبینیم درمانده ای را در شهر. امروز اگر دروغ نگویم نیمی از همان بچه های شاد و خرمی که با یک لقمه نان در دهانشان دنبال توپ پلاستیکی دو تیکه می دویدند، تکیده شده اند.

اگر دروغ نگویم نیم بیشتری از همان بچه ها که رویای محمد علی کلی شدن داشتند. رویای تختی شدن داشتند. رویای مارادونا شدن داشتند. الان و در همین حال، در همان شهر راننده تاکسی اند. و ظهر ها وقتی که چرت نیم روزی می زنند دیگر بچه ای نیست که بخواهد زیر توپ پلاستیکی چندلایه اش بزند و او، خواب از چشمانش برود.  آنقدر تاکسی زرد در شهر زیاد شده که چشم باز کردم دیدم در میان تاکسی های زرد اگر شانس با من یاری کند گاهی ماشین هایی با رنگ غیر زرد هم خواهم دید.

مهدی خواست فضانورد شود حالا سوپرمارکت دارد.

علی خواست محیط بان شود حالا خدا می داند در کدام شهر شلوغ ایران چه می کند.

حسین خواست مهندس شود اما کو کارخانه ای در شهر تا او به آنجا برود.

محمد خواست شاعر شود امروز پیکرش هنوز از درد سرنگ هایی که در پیکرش کرده بود در زیر خاک درد می کند.

نخواستم بنویسم که کس دیگری مقصر است که ما هیچ مان به هیچ نرسید. نخواستم اما کوچه دیگر آن کوچه نیست.

کوچه امداد هنوز هم سر جایش است. اما دیگر وسط کوچه نه کسی فوتبال بازی می کند. نه سر و صدای بچه های با شور حال. آیا کسی نبود که امدادی بکند برای بچه های کوچه و بلکه ایران؟

کوچه ها دیگر حال و هوای آن موقع ها را ندارند. شهر دیگر نفس نمی کشد برای بودن، زندگی کردن. همه کوچ کردند برای لقمه نانی.

امروز هیچ امدادی برای کوچه امداد نیست….

حوالی کوچه امداد
حوالی کوچه امداد