اندر احوالات پیران، هزاران داستان نهفته و هزاران آشکار است. از انواع دردهای جسمی گرفته تا هر آنچه که بر روح پیران می نشیند. یکی دیدم قدح عشق به دست در راه‎روی بیمارستان مهر نثار هم‎سن و سالان خود و جماعت می کرد، دیگری دیدم در سکوت و در خود فرو رفته.

چون رسم نامعلوم روزگار، در سرانه پیری برای یکی دو باری هم که شده به بیمارستان یا همان شفاخانه خودمان خواهی آمد. پس تا جوانی قوه را استوار کن تا در پیری از چربی و پی در امان باشی و بدنِ سالمت تو را چون ستونِ استواری بر زمین نگاه دارد نه عصای چوبی.

  اینها را پیرزنی که در کنار دستم نشسته بود می‎گفت و نوری در چشمانش می‎درخشید. سیمای همان زنی را داشت در فیلم مادر ساخته علی حاتمی. قد کوتاه، روسری بلند سپید، چهره آرام و دلنشین و صدایی که طنین‎اش تا سال ها در گوشم خواهد ماند(مادر).

مادر
مادر

چون تمامی آدمیان، هر کدام از پیران، اندر احوالات خود سخن ها داشتند. یکی ناله از سر درد و دیگری از سر تنهایی. یکی خرم و خندان چون سرو و دیگری ماتم زده چون گلی پژمرده. یکی داشت کسی را چون پروانه که به دور شمع بگردد و دیگری اما نه. یکی چابک و خندان، دیگری قوز کرده و عصازنان.

هر کس در پی دردی اینجا به پناه امده بود. از سر تا به پا انواع دردها را در همه به نوبت می دیدم.  شایع ترین اما، پا درد و زانو درد بود. بمانند چرخ های ماشین که اصطحلاک بالایی دارند، پا و زانوی آدمی نیز از همه بیشتر درگیر خواهد شد.

یکی ‎شان می گفت بلبرینگ هایم کَچل کرده اند منظورش سابیدگی زانو  بود. گویا سابقا مکانیک بوده است و برای تمامی اجزای بدن چون ماشین، کلمات معادل سازی شده داشت. مثلا کسی که مشکلات قلبی داشت و نیاز به آنژیو کردن را، میگفت: واشر سر سیلندرش سوخته، شاید هم یاتاقان زده باشد. یا مثلا کسی که درد کمر داشت را می گفت گیربکسش خط افتاده باید برود تراش و الی ماشاالله…

‎‎ می‎گفت یکی را در خیابان، شهرداری جمع می کند یکی را پلیس دستگیر می‎کند و ما پیران را آمبولانس در خیابان جلب خواهد کرد به سرانه پیری که رسیدی مواظب آمبولانس ها باش.

اما درد جسم را درمان است و روح آدمی را به این آسانی ها نه. پیرمردی آرام راه رو های بیمارستان را می رفت و می آمد بی آنکه کسی کنار دستش باشد. زیر بغل چندین پرونده پزشکی و نایلون دارویی به دست داشت که از دسته عصایش آویزان کرده بود. چهره تکیده و قد بلندی که خمیده شده بود.

پدر جان بفرمایید اینجا بنشینید. این را دخترکی در اینطرف راه رو به پیرمرد گفت و آمد در صندلی خالی اینطرف سالن نشست. تبسمی به روی دختر کرد و در جای خود با چشم های پر از حرفش نشست.

نگاهی به اطراف انداخت و هر کس را همراهی دید. آهی عمیق کشید و گویی هوایی که به درون داده بود دیگر تاب بالا آمدن نداشت. همانجا در سینه پیرمرد ماند چون هزاران نگفته دیگر.

کنار دستی‎اش پیر زنی خوش و خرم با عینک های دودی‎‎ای روی موها و همچنین مشغول آدمس جویدن بود. براستی که حالات روحی والدین بر فرزدان بسیار اثر گذار است. در کنار دستش دختر همان زن نشسته بود که با خرمی فراتری از مادر خود مشغول بالا و پایین کردن صفحات مجازی ‎اش بود و انگار نه انگار که عمل قلب در پیش دارند. بدون استرس و بودن هیچ نگرانی در چهره هایشان.

ابدا ذره‎ای نگرانی در چهره آنها دیده نمی‎‏شد و چه خوب است که انسان این چنین باشد.

اما برگردیم به پیرمرد خسته قصه که داروهای خود را از از عصایش آویزان کرده بود. بی هیچ علاِمی از شادی در جای خود نشسته بود و با اندوه بسیار مراجعه کننده ها و همراهانشان را می‎دید. گویی که چیزی در گلویش گیر کرده باشد. یکهو، آنی، به زبان آمد. پسرم آدم خوبی است همیشه احوالم را می‎پرسد. بنده خدا خیلی دور است از اینجا. اینها را پیرمرد می‎گفت.

کجاست مگر عمو جان؟ سه فرزند دارم. یکی آمریکا، دیگری در آلمان و دختر کوچکم در شمال ایران زندگی می کند.

پرسید، پس همسرتان کجاست؟ نگاهی به زمین انداخت و گفت ای کاش من زودتر از او می‎رفتم. ابدا فکر نکنید که پیرمرد شِکوه‎ای از فرزندان خود داشت. او فقط کمی یا شاید خیلی دلتنگ بود. شاید دلتنگ نوه‎ هایش در امریکا که تا به حال ایران را ندیده اند و اگر شاید تهران آلوده ما را ببیند اوه مای گادی روانه و نثارمان کنند.

حس دلتنگی پیرمرد زمانی آشکارتر شد که پیر زن ترکمن کنار دستی را می‎دید که دخترکی با چشمهای آبی در بغل داشت و نگاهش در پی دختر و پسرانش میان سالن می چرخید تا ببیند فرزندانش کجا و چطور پیگیر کارهای درمان او هستند.

چشمان آبی دخترک و خنده های از روی شیطنت‎اش چنان پیرمرد را مجذوب خود کرده بود که همه دانستیم آن لحظه، در آن حال کجاست و به چه فکر خواهد کرد. حتما در فکر نوه های چشم آبی خود بود که هیچ گاه آبی خلیج فارس را از نزدیک ندیده‎اند.

اندر احوالات پیران همین بس که خود را در آینده ای دور دیدم و با خود گفتم من کدام یک از این جماعت خواهم بود. پیر زن خرم یا پیرمرد غمین.

بیاد گفته های آنان که در سالن انتظار بودند می افتم. آنان که تمام عصاره جان خود را نثار فرزندان خود کرده بودند و چون نهالی که بر زمین کاشته بودند. همواره و تا آخر عمر هوادار آنها بودند. چه در کنار داشتندشان و چه آنها که دور و در کنار نبودند.

اندر احوالات پیران بسیار گفته ها هست…