از سعدی می خواند که می گفت عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی و باد پرده های پنجره را چون ابر می رقصاند میان کوچه و او خموش به داستان فرجام می اندیشد.

فرجام واژه ای بود که او هر روز به آن نزدیک تر می شد. کنار پنجره می نشست. روزها کوچه و بچه ها بودند و ذوق زندگی. شب ها ماه بود و ستاره ها و شوق رهایی.

گاه ستاره ای پهنه آسمان را می دوید پر نور. در گوشه ای آرام می گرفت و بعد تر خاموش می شد. اما او آرام نبود نمی شد. خط های ورق را دنبال می کرد قلم به نوشتن می آمد و اما در پایان سطر فرجام نبود. هیچ چیز نبود. واژه ها بودند که آرام و پاورچین روی خط ها راه می رفتند و اما او هنوز هم ناآرام بود.

سگ ولگرد صادق هدایت دراز به دراز گوشه طاقچه آن بالا روی کتاب ها خیره شده و نگاه می کند آن بالاست، بالای کتاب هایی که روی هم انبار شده اند. برگ برگشان پر از واژه و حس است.

اما سگ ولگرد میان کوچه، بی قرار زیر پنجره دم تکان می دهد به امید لقمه نانی، او هم بی قرار است اما بی قرار نانی برای توله های اش.

روی طاقچه خط نوشته ای است که روی آن نوشته شده رنج. و گودی حرف ج آن چنان کشیده شده که چون دایره ای می ماند که گویای دور تسلسل است. گویای یک تکرار بی پایان.تنها روی طاقچه همان یک نوشته است، رنج.

بالای رنج روی دیوار اما خط نوشته نستعلیقی با نخی نحیف آویزان شده، کج است. تابلو، شیب دار روی دیوار است و مدت هاست که هیچ کس ان را میزان نکرده است. خط نوشته ای که با دست های بی جان خود نوشته است فرجام. میان یک قاب چوبی قدیمی با لبه های ترک خورده. و سوالی در ذهن که با نگاه به خط نوشته اش روی دیوار دوباره تکرار می شود. اول رنج یا فرجام؟

با نگاهش روی حرف های واژه لیز می خورد و دوباره نگاهش به حرف ها دوخته می شود. الف برایش تداعی یک نام است و دیگر هیچ. وقتی که به پایان ر می رسد گردنش کج است و سرگیجه ای عمیق او را مجبور می کند با شیب ر روی فرش دراز بکشد.

گوشه کاغذی هزاران بار نوشته شده، عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی و چنان حروف و واژه ها به هم چنگ انداخته اند که به سختی نقطه های سفید کاغذ را می توان دید. جوهر ها ترکیب شده اند. و چشم سخن گوی او خواب را روز هاست که ندیده است.

سعدی پند می دهد. هدایت سیگار می کشد و حافظ آرام آن گوشه نشسته است دست روی دست و صبور. بیدل دهلوی هم آنجاست مغرور اما سر به زیر زمزه می کند که: تیغ مژگانت به آب ناز دامن می‌کشد. اما شاملو است که با آن صدای خش دار اش پی در پی می گوید:

کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی
نامِ کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگی‌ست

روی میز تحریر کوچک اش خم شده. دوات و لیوان سفالیِ جای قلم هایش گوشه میز نشسته اند. لیوان با قلم ها هم آغوش شده و دوات میان جان خود جوهری سیاه را گزیده است. برگه ای سفید بی هیچ حاشیه ای ان وسط پر از حرف، صاف و یکدست، سپید و پر از صدا میان میز جا خوش کرده است.

قلم به نوشتن درآ، بلغز و برقص، بگو آنچه که توان گفتن زبان را نیست.

برگ ها هر کدام در گوشه ای از اتاق آرام گرفته اند. گاه گاهی نسیمی می آید. برگه ای پرواز می کند میان اتاق و ره آزاد پنجره را جستجو می کند.

همیشه تکه شعری روی کاغذی رها به گوشه ای، لای کتابی، کنار طاقچه ای نوشته شده دارد. برگه ای به پرواز درآمد، غزلی بود از سعدی که روی چشمانش فرود آمد .

پنجره پاییز
پنجره پاییز

 

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند

وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد

تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل

آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم

تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان

گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد برآید ز دل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند

زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدی

هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند