برای آخرین بار

در میان خروارها خاک هیچ چیز و هیچ کس بر بالینت نیست. تلخ ترین لحظه مرگ تنهایی ساعت‌های ابتدایی است که تصوری از آن حجم تاریکی نخواهی داشت. برای آخرین بار دنیا را می بینی و تاریکی مطلق.

در میان انبوهی از آدمیان تو را به خاک خواهند سپرد و او چون مادر ابدیت تو را در آغوش خواهد گرفت. او روزی تو را زاییده است. تو از خاک بودی و دوباره بر خاک خواهی شد.

همه خواهند رفت و تو خواهی ماند و سکوت گورستان. تو خواهی ماند و حسرت آنچه که در دنیا به دلت ماند. تو خواهی ماند و حس رضایت یا که ناراضایتی.

تو دیگر در هوایی نفس نخواهی کشید. دیگر عزیزی را در آغوش نخواهی کشید. دیگر چشمان کسی نیست تا آرامشی باشد برای ادامه راه. تو به پایان دنیا رسیده ای در زیر خروارها خاک.

نگاه نگران مادر خواهد ماند و گورستانی تاریک.

استخوان های آدمی آخرین هایی هستند که از زمین دل می‌کنند. تن خسته را در پارچه ای سفید پوشانده اند و در خاک سرد و نمور میان آن همه تاریکی مدفون خواهی بود. تاریکی مطلقی که حتا صداهای روی خاک را حس نخواهی کرد. باد خواهد وزید و تو لذتی را که در نوازش سر انگشتان کسی خواهد بود دیگر نخواهی چشید. تو دیگر در پای سایه‌ی بلوطی نخواهی نشست. تو دیگر هوایی را استشمام نخواهی کرد.  گلی را نخواهی بویید. مزه ای را نخواهی چشید. تو به  پایان رسیده ای.

تا بودی به دویدن و رسیدن به چیزهایی گذشت. چقدر سخت خواهد بود دل کندن از آنچه که در پی اش روان شدی و امروز هیچ کدام کنار تو نخواهند بود. تنها خاطرات خوب تو هستند که در ذهن ها جای خواهند گرفت. تنها یاداشت های تو خواهند بود که می مانند. و جسمی که دیگر دیده نمی شود

و چقدر دلم برای دنیا تنگ خواهد شد با همه‌ی تلخی هایش. با تمام شیرینی هایش. با تمام رنج هایش. با تمام خوبی هایش.

تو را میان تابوتی سرد، پیچانده اند در پارچه ای سپید. پارچه سپید روی پلکانت را گرفته . دنیا تاریک تاریک خواهد بود. عده ای زیر تابوتت را خواهند گرفت و بر یگانگی خدا گواهی خواهند داد. تو اما، در تاریکی وهم آوری خواهی بود که در پشت این همه صدای شیون و گریه تا دقایقی چند، دیگر شنیده نخواهد شد.

صدای شیون و زاری عزیزانت آخرین چیزی خواهند بود که خواهی شنید. باد خواهد وزید به میان برگ‌های کم درختان، زوزه خواهد کشید. تو از سرما حتا تاب لرزیدن را نیز نخواهی داشت. زمستان برای تو آخرین فصل خواهد بود.

همه میروند. تو تنهایی. زمین سرد است. دنیا تاریک و تن‌ات بی جان. تو در زمستان سرد در شیب تند دامنه ای از یک کوه دیگر لذتی از آن هوا، از آن همه زیبایی را نخواهی چشید. مرگ بی آنکه بدانی زنگ خانه ات را خواهد زد

آخرین چیزی را که خواهی دید شاید نگاه نگران عزیزات باشد. بر این باورم که وقتی کسی را به خاک سپردید برای لحظه ای پارچه سپید را از روی چشمانش بردارید و امان دهید تا برای آخرین بار آسمان آبی دنیا را ببیند. برای اخرین بار هوای دنیا را نفس بکشد و عکس آبی آسمان در چشمانش بی افتد  

 برای آخرین بار…

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی