بازی شادی سرگرمی

اگر از کسانی که تا حالا سوار مترو شدن بپرسید که این جمله رو شنیدن؟ قطعا جواب شما بله خواهد بود. بازی شادی سرگرمی دیالوگی است که دستفروشان مترو هر کدام با آوای خاص خود آن را فریاد میزنند. معمولا فروشنده ها، میزبان و ما مسافران، مهمان هستیم.
اما من نمی خواهم از این قشر زحمت کش سخن بگویم. یا حتی همین جمله. بلکه این متن فقط یک توصیه برای گذر از ساعات بی حوصلگی در مترو و اتوبوس و همچنین انجام یک بازی ذهنی است.
چندی پیش در اوج ساعت های شلوغی مترو سعی می کردم خودم را سرگرم کنم تا زمان بگذرد. دیگر نه حوصله موزیک گوش دادن را داشتم و نه پادکست هایی که معمولا این روزها  گوش میدهم(++) و نه حتی حوصله سر زدن به بلاگ هایی که معمولا به انها سر میزنم.
حتی حوصله تد (TED) دیدن هم نبود. القصه به صورت ناخودآگاه سرم را چرخاندم و در کنارم فردی را دیدم که در حال چسباندن یک سری حروف به هم بود. قصاص قبل از جنایت نفرمایید من نخواستم که در گوشی کسی سرک بکشم به صورت اتفاقی نگاهم را جلب کرد. اما این یک جدول کلمات نبود بلکه یک بازی برای اتصال حروف به هم و درست کردن چندی از کلمات بود.
بازی(آمیرزا) به این صورت شروع میشد که یک میز گرد روی صفحه گوشی نمایش داده شده بود که چندین حرف دور آن را احاطه کرده بودند. در بالای آن میز جاهای خالی برای کلمات وجود داشت.  با لمس کردن حروف و به هم چسباندن انها می توانستیم کلمه مورد نظر را بدست اوریم.
بازی آمیرزا
بازی آمیرزا
اما موضوع جالب برای من این بود.  آن فرد در حال بازی وقتی از جواب دادن به کلمه ای عاجز می شد کافی بود تا سرش را بلند کند تا ببیند همه ی ملت از جمله من به گوشی او چشم دوخته اند و در حال حدس زدن کلمات هستند. اما من قصد دخالت در بازی او را نداشتم و در ذهن خودم این کلمات را جستوجو می کردم.
در همین حین آن اقا وقتی دید که همه ی نفرات که از قیافه هایشان مشخص است خواهان بازی هستند، چند نفری که در اطرافش قرار داشتند را به بازی دعوت کرد. حتی به بازی هم هیجان می داد. مدام می گفت یه ایستگاه دیگه پیاده میشم، نبود یه کلمه دیگه. یا می گفت آهای اهالی مترو کمک کنید تا گره از کار یه بنده خدا وا بشه. خلاصه بدجوری حال و هوای خسته کننده مترو را در ساعت 5 بعدازظهر در حالتی که همه لای هم گره خورده بودیم به چالش کشیده بود.  تقریبا میشه گفت تمام اطرافیانش رو جلب کرده بود.
باور کنید من نه اصلا اهل جدول حل کردن هستم و نه بازی های موبایلی و غیر. ولی این بازی مشارکتی چنان لذتی و حس رقابتی را در من برانگیخت که بلافاصله بعد از پیاده شدن از مترو ان را دانلود کردم. تا حالا اینقدر به پیدا کردن یه کلمه علاقه  پیدا نکرده بودم(استیکر لبخند)
نکته جالب در مورد بازی این بود که بعدها که من این بازی را به صورت انفرادی انجام دادم زیاد برایم دل چسب نبود. درسی که از این بازی یاد گرفتم این بود که وقتی می گویند کار مشارکتی خوب است یعنی چه.
این داستان کوتاه خود به تنهایی تجربه جالبی بود که پیاده کردن آن در کسب و کار و درک مفهوم همکاری را برای من عمیق تر کرد. اینکه اگر تمامی کسانی که در یک شرکت هستند اگر هر کدام حتی به مقدار کمی هم مهارت داشته باشند حس رقابتی بودن کار گروهی باعث پیشرفت مهارت های انها و همچنین نتیجه بهتر کار خواهد شد.
راستی این بازی نسخه انگلیسی هم دارد که نام آن (word connect) است.
Word Connect Game
Word Connect Game

ما عادت کردیم یا عادتمان دادند؟

زمستان

لیست ها

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی