در واپسین روزهای سرد پاییزی، زمانی که برگ ها پاییزی بی انکه تو بخواهی در خیابان و کوچه پرواز می کنند، عده ای در یک ایستگاه اتوبوس با قصه های متفاوت کنار هم نشسته اند و خیابان را با چشم هایشان می پایند تا اتوبوس برسد و هر کدام روزی نو را رقم بزنند.

چهار نفر، هر روز صبح قبل از ساعت هفت، یکی یکی صندلی های ایستگاه را پر می کردند. برگ های پاییزی پاخور می شدند و تعداد ماشین ها زیاد تر. تا اینکه سر و کله یکی از آنها پیدا می شد.

بی برو و برگرد پیرمرد واکر بدست نفر اولی بود که به ایستگاه می آمد. قد بلند، اما خمیده بود و به کمک واکر قدم های نه چندان طولانی را بر می داشت. بازنشسته ارتش و به قول خودش درجه کلنلی(سرهنگ) را از دستان مبارک اعلا حضرت شخصا دریافت کرده بود.

انسانی کاملا مبادی آداب و اصول و البته بسیار منظم. نظم شخصی او مثال زدنی بود. هر روز راس ساعت پنج و نیم بامداد از خواب بیدار می‎شد و به مدت 4 دقیقه مسواک می زد. بله پیرمردی که در آستانه 100 سالگی قرار داشت هنوز هم از دندان های از تیغ بران تر و از برف سفید تر خودش استفاده می کرد. تا قبل از نود سالگی سرحال و سیخکی راه می رفته تا اینکه یک سکته خفیف او را واکری می کند. جلو تر خواهم گفت از آن اتفاق شوم.

اما تناقضی در کار بود. علاوه بر ظاهر آراسته و جدی کُلنل، آدمی بسیار مهربان و طنزی ذاتی در او نهفته بود. هر روز به غیر از روزهای جمعه راس ساعت مقرر در محل حاظر بود و قبل از آن، یک عدد کیک کشمشی ساخته شده دست حبیب آقای قندان و یک عدد شیر پاکتی سه گوش در دستان او بود. صندلی چسبیده به بدنه در سمت چپ ایستگاه قُرق جنابشان بود و غیر ممکن، که کسی حتی نگاه چپی هم به آن صندلی بکند.

اگر کسی، گذری به ایستگاه اتوبوس می امد و روی صندلی جناب کلنل می نشست، مسلما مورد خطاب آن جناب قرار می گرفت و باید هر چه سریع تر به صندلی بغل شیفت می کرد.

نفر دوم دخترک دانشجویی بود که تابستان ها نیز در ایستگاه اتوبوس بود و گویی حتی اگر کلاسی هم نداشته باشد به قصد بیرون رفتن یا نمی دانم هر جای دیگر هر روز به آنجا می آمد. حدود بیست و اندی سال داشت. بر عکس پیرمرد اخمو و نه چندان سرحال بود. همیشه مانتوی چروکی به تن داشت و گویی تمام آدمیان روی کره خاکی از دشمنان قسم خورده او هستند.

از مشخصات ظاهری او به موهای فر، لپ هایی که اگر، اگر می خندید از همان چال های معروف داشت. دماغ کشیده و در عین حال گرد. چانه دراز و گردنی بسیار کوتاه و باریک. شلوار های شش جیب گِت شده و کوله پشتی که چندین بر چسب مختلف به آن چسبیده شده بود که نشان از مبارزه می داد. اما نمی دانم در مقابل چه.

بی معطلی بگویم. دخترک به واقع یک تُغز به تمام معنا بود. در صورت پُر از آبله و آکنه و هر آنچه دیگر او، اما سکوتی بس کنجکاو گونه داشت و هر روز صبح به قول گفتنی تو نخ کلنل می رفت و با او یکی بدو می کرد.

از دخترک بگذریم تا عصبانی نشده. به یاد دارم که در اثنای شلوغی های همان سال که عده ای دست بند بنفش و سبز و قرمز و نمی دانم کدام رنگ را به دست می بستند او نیز جَو گیر شده و دستمالی به چه پهنا مانند داداش کایکو در کارتون علامت حاکم بزرگ میتی کومان(که بیاد ندارم نام ان کارتون چه بود) به بازو بسته بود و همواره فحش های کشیده و آب نکشیده ای را نثار ارواح محترم جبهه مقابل می کرد و چنان کلمه حق را در دهان خود چرخانده بود که وقنی حرف ح را می گفت حرف ق در دهانش می ماسید و توان خروج از دهان ریزه میزه او را نداشت.

القصه نفر سوم، اما زنی بود کارمند با لباسی باوقار که سخن نگفته او را دوست می داشتی ولی خدایی نا کرده اگر لب می گوشود دیگر دوست داشتنی نمی بود. پر حرف تا دلت بخواهد. آنگونه که تمامی اهل محل می دانستند دیروز در اداره انها چه خبر بوده. از حسین اقا سبزی فروش تا محمد صباحی بقالی همه و همه می دانستند که در اداره چه خبر بوده است. در هر مغازه ای که می رفت به انکه از اطراف خود درک دقیقی داشته باشد همواره در حال مناظره و صحبت بود تا اینکه یکی از طرفین رادیاتورش جوش بیاورد و با عصبانیت بگوبد. خانم سالاری، مشتری داریم لطفا جلو راه را نگیرید.

و مسلما با شنیدن این جمله،هر جنبنده ای که در عالم باشد خود را از سر راه بیرون خواهد کشید و اجازه مرخصی را صادر خواهد کرد.اما

اما ابدا اگر با این جمله خمی به ابروی خانم سالاری می امد. او یک لیدی به واقع پُر رو بود. و حتا ذره ای، حتا ذره ای هم خم به ابرو نمی اورد و کما فی السابق  ادامه می داد و گویی حتا این جملات انگیزه او را دو چندان می کرد.

بگذریم نفر چهارم، بنده حقیر و فلک زده بودم که به ناچار. توجه فرمودید به ناچار مجبور به رسیدگی و میان جی گری بین این حضرات بودم و قطعا همیشه حق را به جانب کلنل می دانستم و می دانم که الان در پیش خود خواهید گفت که نگاه مرد سالاری دارم . اما تو را به خدا با توجه به شرحی که از دو موجود غریب بالا گفتم من را درک کرده و این بار حق را به جانب من بدانید.

باری هر روز صبح وقتی کلنل، من، دخترک دانشجو و خانم سالاری کلکسیون ایستگاه اتوبوس را کامل می کردیم. نوبت به چاق سلامتی که می رسید. همینجا باستید. نوبت به چاق سلامتی که می رسید قطعا خانم سالاری با دخترک گلاویز شده بود و چون دو ماده شیر نه چندان عصبانی و نه چندان خون خوار به پر و پاچه هم می پیچیدند که

که دوباره که این مانتو چروک را به تن کردی و لاجرم باید بگویم که خانم سالاری نقش مادر دوم دخترک دانشجو را داشت و همیشه سفره نصیحتش را جلوی ایستگاه پهن می کرد. و همین امر اسباب مزاحمتی می شد برای اهل محل.

بله درست شنیدید برای اهل محل. چرا که صدای خانم سالاری از یک بولدوزر  کوماتسو مدل 1990 هم بیشتر بود. او اول صبحی اهل محل را از خواب ناز بیدار می کرد و براستی نقش خروس سحری را خیلی خوب اما با صدای زیر ایفا می نمود. و براستی میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است…

بعد از تمامی این یکی بدو ها و میانجی گری چندی از نفرات محل، او قطعا قصه دیروز اداره ‎شان را تعریف می کرد و همگی ما خرسند از این بودیم که اولین اتوبوسی که به ایستگاه برسد او را با خود خواهد برد. و جالب این بود که حتا در لحظه سوار شدن به اتوبوس او همچنان در حال حرف زدن سوار می‎شد و ما را همی خوشحال می کرد. و براستی همیشه دلم برای شوهرش کباب بود.

اما بعد از رفتن خانم سالاری نوبت به دخترک دانشجو می رسید که از رفتار ما قبل که گفتم حسابی شاکی و دق و دلی اش را روی کلنل خالی می کرد. و قطعا با این جمله آغاز می کرد که همه چی تقصیر شما آدمای قدیمیه. اگر شما فلان نمی کردید الان ما اینقدر بدبخت نبودیم.

اما تا کلنل می امد بگوید که دخترم من از اونهاش نبودم. دخترک جمله دوم را به ناف او بسته بود و او را گوشه رینگ تک و تنها به گیر انداخته تا می خورد با هوگ چپ و راست قصد ناک اوت کردن او را داشت. اما کلنل با متانتی هر چه تمام تر و با لبخند دخترک را چنان عصبانی می کرد که از هزاران جمله و کلمه و آپارکات برای دخترک بد تر می بود.

خوشبختانه نفر بعدی که از ایستگاه می رفت دخترک بود. با رفتن او، من و کلنل لبخندی از روی رضایت روی صورتمان نقش می بست و داستان ها داشتیم که در صورت هر یکی مان پنهان شده بود.

ایستگاه اتوبوس
ایستگاه اتوبوس

او هیچ وقت سوار هیچ اتوبوسی نمی شد. هیچ وقت قصد رفتن به جایی را نداشت. ایستگاه برای او نشیمنگاهی آرام بود تا گذر عمر را بهتر ببیند. او می خواست در میان آدمیان باشد نه در انزوا. قبل تر گفتم که دچار سکته خفیفی شد.

آری، او بعد از شنیدن خبر تصادف نوه پسری خود،نیما، چنان ناراحتی بر او نازل می شود که در آنه متوجه شدن این خبر دچار سکته  و همین امر او را برای مدتی خانه نشین و واکری می‎کند.

قصه کلنل از اینکه هر روز در ایستگاه می نشست این بود که، در مقابل ایستگاه پارکی که همیشه نیما در آن بازی می کرد قرار داشت و تنها جایی از محله که یاداور نیما برای کلنل بود همان پارک بود و دیگر هیچ.

تا قبل از دانستن آن راز که فقط من و او در این باره می دانستیم. اوج دوست داشتن را در نگاه مادر می دیدم به فرزندش. و براستی که عشق او نیز در دسته و رسته همان عشق های مادر-فرزندی قرار می گرفت.

چطور می توانست، ساده، هر روز در روبروی پارکی که نیما در آن بازی می کرده بنشیند و چگونه می توانست این غم را در لایه لایه ذهنش به فراموشی بسپارد.

او هرگز نمی توانست چیزی که در دل داشت را از یاد ببرد. او هرگز نمی توانست آنچه که در درون خود داشت را شرحی داشته باشدو

وقتی از او سوال کردم که چرا داخل پارک نمی ‎نشیند. آنجا که هوا بهتر است پاسخ چیزی غیر این نبود. دلم نمی آید جایی که قبلا با او بوده ام بی او بروم. و من هر روز صبح پیرمردی را می دیدم که خواسته یا ناخواسته بیاد کسی بود که دیگر هیچ گاه در آن حوالی قدم نخواهد گذاشت. هر روز چیزی برایم یاداوری میشد که دوست داشتن لیاقت می خواهد و آنان که اینگونه دوست می دارند چقدر زیبایند.

 

5 (100%) 1 vote[s]