برای بعضی امور بهانه آوردن و عیب جویی کردن، امری است بس باطل. در این باب که یک امر ذاتی قابل تعلیل نمی‎ باشد. چنان که می دانید، مثال واضح آن خوردن و آشامیدن است و در این باب نمی توان اینگونه سخن گفت که چرا آب می خوریم یا چرا غذا می‎خوریم.

در همین سمت و سو، بسیاری از عوالم ما درگیر و در آستانه این سوال قرار می گیرند. خواه یا ناخواه این امور را مورد کاوش قرار داده و در اصل و یا فرع بودن آن، همت می گماریم. چنین که مثالی اورده می‎شود که دوست داشتن نیز به مصباح همین امور است. یا غرایز انسانی نیز در دسته همین امور ذاتی قرار می گیرند.

باری، تمام این امور به اوامری بر می گردد که از درون انسانی حاصل شده و من آنها را امری دلی می‎نامم. چونان که عاشق شدن نیز یک امر ذاتی است و دلیلی برای پرسش از کسی نمی‌بینم که چرا عاشق شده است. این سوال یکسان خواهد بود با اینکه چرا غذا می خوری؟

دوستی در وادی و عوالم خود این چنین می پنداشت که عاشق شدن انسانی ناگزیر نیست و همواره قابل کنترل خواهد بود. و به این امر پافشاری بیش از حد می کرد.

چندی پیش آشفته و حیران در خیابانی از خیابان های شهر دیدم‎اش که خرامان خرامان در درون احوالات خود غرق بود و سر به زیر همی برفت. از آنجا که ایام این روزهای همه ما پر از دغدغه هایی است و همین ها ما را به درون می کشاند تعجب چندانی از سر به زیر بودن و چهره مشوش دوست نکردم.، با دیدن او مشتاق خود را به او رساندم. دست بر شانه مبارک‎اش گذاشته و چاق سلامتی گرمی بر زبانمان روان ساختیم.

حال زار و نزار دوست، بر آنم داشت که از احوالات درونی اش جوبا شوم. و کور از خدا چی می خواهد، دو چشم بینا. به گوشه پارکی کشاندم و بنای گفتن داستان بلندی را گذاشت. که بی مهری ها دیده بود از یار. 

رفیق ما گویا دل داده و مجنون یکی از زیبا رویان شهر شده بود و توان سر کشیدن پیاله عشق را نداشت. و در این وادی سنگ ها بود که در پیش پایش غلتان فرود می امدند. ناله ها و افسوس ها می خورد که عاشقی چونان درد کشنده ای است که نمی توانم از آن گذر کنم و به وادی رهایی بروم. درد ها در دل داشت و خود را نخستین مجنون عالم می‎دانست. خود را فراتر از همه‎ عشاق جهان و رنج کشیده راه می دید.

حکایت دوست را شنیدیم و دل را به صافی صفا سپردیم و برایش دعای خیری کردم و ابیاتی از جناب خیام را بر او خواندم و از او گذشتم

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیآمده است، فریاد مکن

بر نآمده و گذشته، بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

نخواستم حال زار و نزار دوست جان را شعله ور تر کنم. دست محبتی دادیم و از هم جدا شدیم و من در این فکر فرو رفته بودم که ادمی چون سیبی که هزار چرخ خورد و به زمین رسد و جناب آیزاک نیوتن بر دلیل فرود آمدن آن اندیشیده اند، هزار چرخ و هزار رنگ عوض می کند. و بر پایه تفکرات پیشین خود نخواهد ماند مگر به شرط یقین مطلق. چون آدمی خود در وادی کسب تجربه نکرده باشد خود از بیرون میدان می‎ایستد و فرمان لِنگش کن را می دهد.

در همین عوالم غرق بوده و قدم‎زنان خیابان های شهر را می‎پیمودم  و با دیدن دوست گرام، پی برده بودم که براستی عاشقی نیز یک امر ذاتی است و غیر قابل تعلیل و پرس‎وجو.