استاد گچ کار هر دیوار به متراژ 12 متر مربع را با چیزی حدود 5 بسته سیگار زر تمام می کرد. هر ماله ای که روی دیوار می کشید تا گچ دیوار را صاف کند یک پُک قایم از سیگار پشت آن بود. هر استانبولی از گچ یک آرزوی محال بود که در کمتر از نیم ساعت تمام شود.

تابستان از سر اینکه وسط کوچه ویلان پی بچه های دیگر نگردم. از پی اینکه مهارتی یاد بگیرم تا در آینده از گشنگی تلف نشوم. از پی پول. فرستاده شدم نزد استاد گچ کاری که دو کوچه بالاتر از ما ساکن و صاحب چند سر عایله قد و نیم قد بود.

 

نام:سیف الله.

فامیل: بنی آدم.

نام مستعار:  سیفی گچ کار.

شغل: ایضا گچ کار.

سن:  چهل و اندی سال.

اینها که در بالا گفته ام تنها وصف اجمالی ای بود از احوالات شناسنامه ای استاد. اما در وصف شمایل، رفتار و حرکاتش باید چنین بنویسم که:

قدی در حدود معمول، چیزی بین 170 تا 180 سانتی متر، نه چنان لاغر که استخوان زیر گونه اش معلوم باشد و نه چندان چاق که توان خیز برداشتن از جایی به جای دیگر را به سختی داشته باشد. صورتی گرد و کمی سیاه گونه، موهای صاف، که نمی دانم از چپ به راست یا از راست به چپ شانه شده بودند و استاد همیشه دست در چین زلف شکن اندر شکن اندر شکنش می کشید و از چپ یا نمی دانم راست به آنسوی سر مرتبشان می کرد.

همیشه ته ریشی، یکی بود یکی نبود داشت. بدین منظور که در یک قسمت از صورتش ریش پر پشت، به مصداق جنگلی انباشه از مو و در نواحی دیگر، بیابان بی آب و علفی که گاه بُته خاری در آن روییده باشد. چشمان نافذ و وَرم کرده ای که تمام ایام سال هاله ای از کبودی دور آن را احاطه کرده بود.

شلوار پارچه ای با یک پیراهن آستین کوتاه، چه زمستان و چه تابستان به تن داشت. شلوار را تا بیخ گلویش بالا می کشید به نحوی که اگر در همان لحضه مبارک در حال تماشا کردن او می بودید بی برو برگرد و بدون هیچ شکی در مغزتان این دو صحنه گذر می کرد که:

یا استاد به دو لنگ به قسمت های مساوی تقسیم خواهد شد و با عضو مبارک گردن دو لنگ به هم متصل خواهد می ماند و یا اینکه شلوار قطعا جِر خواهد خورداز زور ناشی از بالا کشیدن شلوار. اما از آنجا که هیچ چیز در این دنیا قابل پیش بینی نمی باشد و هیچ چیز از هیچ کس، به دور از انتظار نیست به هیچ عنوان بلایی نه به سر استاد می آمد و نه بر سر شلوار پارچه ای. گویی شلوار استاد از نَمَدِ پاکوب ساخته شده بود.

خلاف عرف معمول صنف ساختمانی، جناب استاد اعتقادی به سحرخیزی نداشته و تا به همین امروز نیز به این امر پایبند است. و آن امر بلاشک مهم، مداومت پیدا کرده و تا همین امروز ادامه دارد. در اصول و قواعد آن جناب محترم همین بس که او برای کار از هیچ یک از قوانین خاص آن صنف محترم هیچ تبعیتی نکرده و ان را به قسمتی از نواحی چپ بدن حواله می دادند.

اصول جنابشان  از این قرار بود.

ساعت شروع کار در تابستان که روز بلند بود و خورشید به این راحتی ها دست از سر کچل ما بر نمی داشت: 10 صبح الی 6 بعدازظهر بود و استاد بر این اعتقاد بود که در شغل مهمی چون گچ کاری نور عنصر اصلی و حیاتی می باشد. در شرح این اصل مهم این نکته باید خاطر نشان گردد که استاد تمامی زوایای دیواری را که با گچ ساخت دست خودش ماله کش می کرد با نور خورشید مورد بررسی قرار داده تا در ان ردی از ماله نماند.

تا اینجای کار هیچ خُرده ای بر استاد نمی توان گرفت بجز اینکه ایشان از اهالی مُورنینگ پرسن به قول انوری ها و سحرخیز به قول خودمان نبودند.

باری اصل دوم در کار استاد که به همان قسمت چپ از بدن حواله می گردید که چیزی به غیر از سرعت نبود.

به هیچ عنوان و در هیچ حالتی نمی توانستید تصور کنید که او بتواند کلمه سرعت را در کار و تمامی امورش مورد استفاده قرار دهد. گویی خداوند از روز افرینش او هنگام تنظیم کریستال آی سی مغزش به جای اینکه از ۱۶ مگا بایت استفاده کند از ۱۶ صدم بیت استفاده نموده و او را به اشتباه از دسته کوآلاها به دسته انسان ها پرت کرده باشد. 

کوالا
کوالا

همواره در این فکر بوده ام که به پاس احترام به این استاد پیرو عمل به کلمه مقدس اسلوموشن (Slow motion) که انصافا در حفظ و نگهداری از آرمان این کلمه بسی رنج ها کشیده است آن را به نام مبارک این استاد تغییر داده و از همین تاریخ بجای استفاده از کلمه اسلو موشن نه تنها در زبان  انگلیسی بل در تمامی زبان های دنیا آن را به سیفی گچ کار تغییر داده و این بابی باشد برای تشکر از آن جناب. 

اما دور از انصاف است که از خوبی های استاد نیز نگویم. او انسانی بود که اگر لَنگ نان شب اش هم می بود به هیچ عنوان اصولش را زیر پای نمی گذاشت و سخت به این قضیه اعتقاد داشت که آدمی در عمر کوتاه اش باید حلال و حرام حالیش باشد. می گفت اگر حلال را حرام کردی از یک نه ولی از دو خواهی خورد. اینکه می گفت یک و دو منظورش این بود که بلاخره در یک جایی در یک بن بستی، یکی خِر ات را می گیرد و باید حساب پس بدهی. 

مخلص کلام که سیفی اگر هیچی نداشت. اگر کلی آدم را نان می رساند. اگر در تمام عمرش کارگری کرده بود. اگر همیشه هشت اش گرو نه اش بود. او به اعتقاد خود در هر شرایطی پای بند بود. درست، که او هیچ گاه حتی یک رکعت نماز هم به کمر اش نزده بود. اما او در ویشی بود که در خویش بود نه در دیگران. 

باری، در وصف و حال استاد همین ها را بس. اما برویم سر قصه کار که از قدیم گفته اند فکر نان باش که خربزه آب است.

همانطور که گفتم ساعت های حوالی 10، استاد با یک خورجین در باربند دوچرخه 28 اش که در یک سوی آن نان و آنچه که از شام دیشب مانده بود قرار داشت و در طرف دیگر کَمچه، ماله، یک تکه آهن صاف که با آن سطح گچ  را صاف می کرد، یک پیاله کوچک که با آن آب در استانبولی می ریخت و خود استانبولی که در آن گچ درست می کرد و همیشه می بایست داخل آن از تمیزی برق میزد. 

گچ کاری
گچ کاری

 

سیفی در اول کار دور نمایی از ساختمان را برای 5 دقیقه نگاه می کرد و با لحن آرامی شروع می کرد که: ادمیزاد سیری ندارد. جان به جان اش کنند آخر باید یک چیزی بدست آورد. آخرش که چهف همه اش خاک می شود. خاک گور را می گویم. بعد من که این جملات را در روز های دیگر با همین لحن و همین جمله بندی خواهم شنید همینجور فقط گوش می دهم.

بعد از پنج دقیقه وارد ساختمان می شود و بعد چاق سلامتی کاملا آرام و با اصواتی خارج از طول موج شنوایی انسان یعنی کمتر از 20 دسی بل یا صاحب خانه وارد اتاق مورد نظر می کند.

لازم به ذکر است که استاد در شهر مشتری های خاص خود را دارد. اگر کسی در کار عجله داشته باشد به هیچ عنوان به سراغ استاد ما نخواهد آمد اما کسانی که کیفیت برای آنها مهم باشد گزینه اول و آخرشان سیفی گچ کار خواهد بود.

بعد از ورود به اتاق کار، استاد پنجره اتاق را باز کرده سیگاری چاق می کند و چمباتمه زده و از دور به کار دیروز خود نگاه می کند. آرام سیگاری را گوشه لب اش قرار می دهد. بین انگشتان سبابه و میانی. پُک سنگینی به سیگار می زند و دود را گویی از گلوی خود به ریه رسانده و سعی می کند که در آنجا حبس اش کند. گویی قصد دارد تمامی نیکوتین سیگار را ذره به ذره در بدن حفظ کند و اجازه خارج شدن به آن ندهد. 

بعد از اینکه در یک بازدم طولانی دود را از دهان خود بیرون می دهد. بلند شده به سمت دیگری می رود تا دیوار را از سمت دیگری مورد بررسی قرار دهد. بعد از روال تکراری پک سیگار دوباره بلند شده و نزدیک دیوار می رود. دیوار را بو می کشد. بعد با دستان پنبه ای اش گویی که فرزند خرد اش را نوازش می کند. دست روی دیوار صاف می کشد و در همین لحضه چشمانش را بسته و خدا می داند که به چه فکر می کند.

شاید با دست خود تمام سلول های گچ روی دیوار را حس می کند. تمام پستی و بلندی ها را. آرام می گیرد. گویی از کار دیروز اش راضی باشد به کناری می رود و دوباره قصه تکراری تماشا.

اما من بهت زده در کناری ایستاده ام و گویی در مقابل چشمانم همه چیز به حالت آرامی در حال حرکت هستند. من نیز چون استاد چمباتمه زده و دیوار تا نصه گچ شده ای را می بینم. که قبل از شروع آن کارها کردیم تا آن به این مرحله از وجود برسد.

روزهای اول استاد ابتدا دیوار را با گچ لایه زیرین یک دست و در یک سطح قرار می داد به اینصورت که امکان داشت بنا ی آجر چین دیوار را شکم دار بالا آورده باشد.

روزهای بعد لایه نازکی از گچ کشته شده را روی آن می کشید. با هر ماله ای که روی دیوار می کشید. با هر دسته از گچی که پهن می کرد روی دیوار صاف. با هر نفس حبس شده ای در سینه. او یک گام از کار را پیش میبرد و می آمد چمباتمه می زد. دوباره سیگار زر را روشن می کرد. دوباره به همان ارامی گوشه لبش می گذاشت و دوباره دود سیگار می سُرید و می رفت تا تهه ریه استاد و بعد از مدتی باز می گشت. 

کودک بودم و عجول اما استاد درسی به من داد که هیچ گاه از یاد نخواهم برد. درست است که هر کسی ماله به دست بگیرد و تکه گچی به دیوار بکشد را گچ کار می گویند. اما او می گفت کار باید عنداللهی باشد یعنی تو برای خدا کار کن نه برای خلق خدا. با آنکه استاد از مال دنیا هیچ نداشت و به واقع در رنج و سختی بود. اما نام نیکی از او بر جای ماند.

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کاز او ماند سرای زرنگار

سال دیگر را که می‌داند حساب؟

یا کجا رفت آن که با ما بود پار؟

سعدی