در واپسین ساعت های عصر یک جمعه، وقتی خیابان ها خلوت و خلوت تر می شدند. وقتی که آسمان، تاریکی را ورق می زد‌. وقتی که سایه ها خداحافظ می گفتند. او آش اش را به هم زد‌.

 

آش قلمکار
آش قلمکار

روبرو و چهره به چهره نشسته بودند. پسرک ذوق داشت و اما، دختر نمی خواست نشان بدهد ذوقش را.
امروز جمعه است. غروب شده و همه در پستو های دالان ها و خیابان ها در حال محو شدن اند. اما آنها با ذوق امدند‌ و هنوز هم بعد از سال ها بیادشان دارم.

آقا آش چی دارین؟ نگاهی به دخترک انداخت و قبل از اینکه فروشنده چیزی بگوید گفت: شما چی می خوردید؟ دخترک که کمی خجالت زده بود سری تکان داد و گفت فرقی نمی کند‌. آقا لطفا دو تا قلمکار. پسر فیش گرفت و به کناری رفت تا آش را تحویل بگیرد. دخترک همچنان آن وسط ایستاده بود. نگاه می کرد اما فقط به او.

گوشه ای به دور از هیاهو نشستند. من در خلوت ترین قسمت بودم. آمدند و در کنارم نشستند. آش را گذاشت روی میز و اول کاسه دختر را از سینی پلاستیکی قرمز بلند کرد و گذاشت آنور میز روبروی دختر.
ساکت بودند و با نگاه به هم می خندیدند. یکدیگر را شما خطاب می کردند. گویی اولین بار است که یکدیگر را می دیدند. پسر با سر قاشق پیاز داغ ها را فرو می کرد زیر آش و دختر آش اش را به هم میزد. دختر با حوصله آش اش را به هم میزد و تمام که شد. دست برد و کاسه پسرک را برای خود گذاشت و آش هم زده خودش را برای پسر .

آشی که به هم خورد و محبتی که آغاز شد. برقی در چشم های پسر نمایان شد. گویی دلش لرزید. دوست داشت دست دختر را به دست بگیرد اما نمی توانست. گویی در همان لحظه عاشق شدند.
آنها سال های سال است که رفته اند اما خاطره ی آنها هنوز هم در میان صندلی های قرمز آش فروشی و میز های مربعی پابرجاست. چه خوب بود که آشی به هم خورد و عشقی ساده آغاز شد.